عائشه بعد از شنيدن خبر شهادت اميرمؤمنان (ع) سجده كرد


ابوالفرج إصفهانى، دانشمند پرآوازه و مقبول نزد اهل سنت، در كتاب مقاتل الطالبيين با سند صحيح نقل كرده است:

حدثني محمد بن الحسين الأشناني، قال: حدثنا أحمد بن حازم، قال: حدثنا عاصم بن عامر، وعثمان بن أبي شيبة، قالا: حدثنا جرير، عن الأعمش، عن عمرو بن مرة، عن أبي البختري، قال:


لما أن جاء عائشة قتل علي عليه السلام سجدت.


أبوالبخترى گفته: وقتى خبر شهادت على عليه السلام به عائشه رسيد، سجده كرد.


الاصفهاني، مقاتل الطالبيين، اسم المؤلف: أبو الفرج علي بن الحسين (متوفاى356هـ)، ج1، ص11، طبق برنامه الجامع الكبير.


سند اين روايت كاملا صحيح و تمام راويان آن ثقه هستند

محمد بن الحسين:

ذهبى در باره او مى‌گويد:


الخثعمي. الإمام الحجة المحدث أبو جعفر محمد بن الحسين بن حفص الخثعمي الكوفي الأشناني قدم بغداد


قال الدارقطني أبو جعفر ثقة مأمون.


خثمى، پيشوا، حجت (كسى كه سى صد هزار حديث را با سند و متن آن حفظ است) و محدث، ابوجعفر محمد بن الحسين... دارقطنى گفته: ابوجعفر مورد اعتماد و امانت‌دار بود.


الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، سير أعلام النبلاء، ج14، ص302، تحقيق: شعيب الأرناؤوط , محمد نعيم العرقسوسي، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: التاسعة، 1413هـ.

أحمد بن حازم:

ذهبى در باره او مى‌گويد:


ابن أبي غرزة الامام الحافظ الصدوق أحمد بن حازم بن محمد بن يونس بن قيس بن أبي غرزة أبو عمرو الغفاري الكوفي صاحب المسند ولد سنة بضع وثمانين ومئة


وله مسند كبير وقع لنا منه جزء وذكره ابن حبان في الثقات وقال كان متقنا.


إبن أبى غزرة، پيشوا، حافظ (كسى كه يك صد هزار حديث حفظ بوده) و بسيار راستگو بود.


او مسند بزرگى داشت كه يك جزء از آن به من رسيد، ابن حبان او را در زمره افراد ثقه آورده و گفته: در نقل حديث بى‌غلط بود.


سير أعلام النبلاء ج13، ص239

عثمان بن أبي شيبة:

از روات بخارى،‌ مسلم و ساير صحاح سته؛ ذهبى در باره او مى‌گويد:


عثمان بن أبي شيبة أبو الحسن العبسي مولاهم الكوفي الحافظ عن شريك وجرير وأبي الأحوص وعنه البخاري ومسلم وأبو داود وابن ماجة وابنه محمد وأبو يعلى والبغوي مات في محرم 239 خ م د ق.


عثمان بن أبى شيبه، حافظ بود، بخارى مسلم، ابوداود و ابن ماجه از او روايت نقل كرده‌اند.


الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، الكاشف في معرفة من له رواية في الكتب الستة، ج2، ص12، رقم: 3735، تحقيق محمد عوامة، ناشر: دار القبلة للثقافة الإسلامية، مؤسسة علو - جدة، الطبعة: الأولى، 1413هـ - 1992م.

جرير بن عبد الحميد:

از روات بخارى، مسلم و ساير صحاح سته؛ ابن حجر در باره او مى‌نويسد:


جرير بن عبد الحميد بن قرط بضم القاف وسكون الراء بعدها طاء مهملة الضبي الكوفي نزيل الري وقاضيها ثقة صحيح الكتاب قيل كان في آخر عمره يهم من حفظه مات سنة ثمان وثمانين وله إحدى وسبعون سنة ع


جرير بن عبد الحميد اهل كوفه، ساكن رى و قاضى آن جا بود. او مورد اعتماد و صحيح الكتاب بود. برخى گفته‌اند كه در آخر عمر از توانائى حافظه او كاسته شده بود.


العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى852هـ)، تقريب التهذيب، ج1، ص139، رقم: 916، تحقيق: محمد عوامة، ناشر: دار الرشيد - سوريا، الطبعة: الأولى، 1406 - 1986.

سليمان بن مهران:

از روات بخارى،‌ مسلم و ساير صحاح سته ؛ ابن حجر در باره او مى‌نويسد:


سليمان بن مهران الأسدي الكاهلي أبو محمد الكوفي الأعمش ثقة حافظ عارف بالقراءات ورع لكنه يدلس.


سليمان بن مهران، ثقه، حافظ (كسى كه يك صد هزار حديث حفظ است)، آگاه به قرائت‌هاى مختلف و پرهيزگار بود؛ ولى تدليس مى‌كرد.


تقريب التهذيب ج1، ص254، رقم: 2615

عمرو بن مرة:

از روات بخارى، مسلم و ساير صحاح سته؛ ابن حجر در باره او مى‌نويسد:


عمرو بن مرة بن عبد الله بن طارق الجملي بفتح الجيم والميم المرادي أبو عبد الله الكوفي الأعمى ثقة عابد كان لا يدلس ورمي بالإرجاء من الخامسة مات سنة ثماني عشرة ومائة وقيل قبلها ع


عمر بن مره، مورد اعتماد و اهل عبادت بود. تدليس نمى‌كرد؛ ولى به مذهب مرجئه نسبت داده مى‌شد.


تقريب التهذيب ج1، ص246، رقم: 5112

أبي البختري، سعيد بن فيروز:

از روايت بخارى، مسلم و ساير صحاح سته؛ ذهبى در باره او مى‌گويد:


سعيد بن فيروز أبو البختري الطائي مولاهم الكوفي... قال حبيب بن أبي ثابت كان أعلمنا وأفقهنا توفي 83 ع.


سعيد بن فيروز، حبيب بن أبى ثابت گفته: او از همه عالم‌تر و فقيه‌تر بود.


الكاشف ج1، ص442، رقم: 1946


و ذهبى در شرح حال او مى‌نويسد:


سعيد بن فيروز أبو البختري بفتح الموحدة والمثناة بينهما معجمة بن أبي عمران الطائي مولاهم الكوفي ثقة ثبت فيه تشيع قليل كثير الإرسال من الثالثة مات سنة ثلاث وثمانين ع.


سعيد بن فيروز، مورد اعتماد و ثابت قدم بود. در او تشيع كمى وجود داشت و روايات مرسل زياد نقل كرده است.


تقريب التهذيب ج1، ص240، رقم: 2380

نماز اهل سنت و تشبه به بتهای کفار


طريقه نماز خواندن اهل سنت (در مورد دست بستن و بدون مهر و طريقه وضو گرفتن) از چه زماني و توسط چه كسي اين بدعت شروع شده است؟

پاسخ :عمر بدعت‌هاي زيادي در دين بوجود آورد كه از جمله آن‌ها مسئلة «تكتف» يا دست روي دست گذاشتن در نماز مي‌باشد. اين عمل به عنوان تذلّل در برابر بزرگان و پادشاهان از عادات و فرهنگ جامعه مجوسي بوده كه بعد از فتح ايران توسط خليفه دوم وارد نماز شد.


نقل شده وقتي اسراي ايراني در برابر خليفه قرار مي‌گيرند، آن‌ها به عنوان احترام به خليفه مسلمين و يا تذلّل با گردن كج دست روي دست مي‌گذاردند، خليفه علت را جويا مي‌شود، در جواب مي‌گويند كه اين‌ها عادت دارند وقتي در برابر بزرگي قرار مي‌گيرند، به عنوان تذلّل دست روي دست بگذارند. كه يك نوع احترام محسوب مي شود. عمر اين عمل را مي‌پسندد و دستور مي‌دهد كه از اين به بعد مسلمانان در نماز چنين كنند. گويا بعد از آن به اجتهاد و امر خليفه عمل تكتف در نماز بوجود آمد.[1]


يكي ديگر از مسائلي كه تفاوت رفتار شيعيان با اهل سنت در آن بسيار بارز است، مسأله سجود در نماز است، شيعيان ملتزم هستند كه جز بر زمين (اعم از خاك و سنگ) و چيزهاي غير خوراكي كه از زمين مي‌رويد سجده نكنند و سجده برخاك از همه بهتر است. زيرا كه سجده تذلل و خشوع در برابر پروردگار است و زماني كه نمازگزار، پيشاني را كه اشرف اعضاي بدن است، برخاك مي‌مالد عبوديت و تذلل خويش را به نهايت مي‌رساند. رسول گرامي و مسلمانان صدر اسلام نيز بر خاك يا سنگ يا حصير سجده مي‌كردند، زيرا در كف مساجد و منازل سنگريزه و خاك بود و حداكثر مفروش به حصير بود. ولي امروزه كه تقريباً همه منازل و مساجد مفروش به فرش‌هاي نخي و پشمي مي‌باشد و به خاك دسترسي نيست، شيعيان قطعه‌اي از خاك پاك را به صورت مهر به همراه بر مي‌دارند، تا هم بر خاك سجده كرده باشند و هم از طهارت محل سجده كه از شرايط صحت نماز است اطمينان داشته باشند.


احمد حنبل در مسند خود روايت مي‌كند كه: جابر بن عبدالله انصاري مي‌گويد: من با رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ نماز ظهر را مي‌خواندم از شدّت گرما مشتي از سنگ‌ريزه بر مي‌داشتم و در مشت خود نگه مي‌داشتم و سپس آن را به مشت ديگر منتقل مي‌كردم، تا سنگ ريزه‌ها سرد شود و سپس آن را در جلو خود قرار مي‌دادم تا بر آن سجده كنم.[2]


روشن است كه اگر سجده بر غير زمين جايز بود، صحابه رسول خدا بر لباس‌هايشان سجده مي‌كردند و اين زحمات را براي سردكردن سنگ‌ريزه‌ها، متحمل نمي‌شدند.


گرچه مذاهب اهل سنت سجده بر فرش را جايز مي‌دانند ولي به اتفاق همه مذاهب اسلامي سجده بر خاك و سنگ جايز است. و مي‌توان گفت كه اختلاف شيعه و سني در مورد محل سجده اين است كه اهل سنت توسعه بيشتري قايل هستند.[3]


بنا بر اين طبق مباني فقهي اهل سنت سجده بر مهر نه تنها اشكال ندارد، بلكه رجحان نيز دارد ولكن آن‌ها عملاً بر مهر سجده نمي‌كنند. و شايد به جهت مخالفت با شيعيان آن‌ها حاضر نيستند كه چنين عملي را انجام دهند.


يكي ديگر از مسائل مورد اختلاف شيعه و سني وظيفه‌اي است كه شخص وضو گيرنده نسبت به پاهاي خود دارد، اكثريت اهل سنت به پيروي از مذاهب اربعه معتقدند كه پاها را بايد تا كعبين (قوزك پا) شست، و همه شيعيان معتقدند: آنچه كه در وضو به آن امر شده است، مسح پاها تا كعبين است، نه شستن آن‌ها، زيرا در قرآن كريم آمده است: «اي مؤمنان هرگاه براي اقامه نماز آماده شديد، صورت‌ها و دست‌هايتان را تا مرفق بشوييد و سرها و پاهايتان را تا قوزك مسح نماييد.»[4] همچنين در روايات اهل سنت از ابن عباس آمده است كه «وضو دو شستن «صورت و دست‌ها» و دو مسح «سر و پاها» است.[5] در عين حال اهل سنت برخلاف شيعيان در وضو به جاي مسح، پاها را مي‌شويند.


گويا اين انحراف در زمان عثمان بن عفان خليفه سوم و توسط خود او بوجود آمد. او تنها كسي است كه از ميان خلفاي سه گانه وضوي پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ را نقل نموده است. ليث مي‌گويد حمران وابسته به عثمان به او خبر داد كه عثمان در وضو سه بار صورت خود را شست، سپس دست راست و چپ خود را تا مرفق سه بار شست، بعد سر خود را مسح كرد، سپس پاي راست و چپ خويش را تا برآمدگي روي پا سه بار شست،[6] از اين رو اهل سنت در وضو به عثمان توجه دارند و با قرآن و سنت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ مخالفت مي‌كنند.


در نتيجه: مسأله تكتف (دست روي دست گذاشتن در نماز) در زمان خلافت عمر و توسط او بوجود آمد و شستن پاها در وضو در زمان خليفه سوم عثمان ابن عفان ابداع گرديد. و سجده برخاك يا مهر طبق مباني اهل سنت اشكال ندارد ولكن عملاً آن‌ها از سجده بر مهر اعراض دارند.

معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. مدرسي، سيد محمد رضا، تشيع در تسنن.
2. شهرستاني، سيد علي، وضو پيامبر.
پي نوشت:
[1] . الهادي، جعفر، فقه مقارن، دفتر نمايندگي مقام معظم رهبري در امور اهل سنت، 1379 ه‍. قم، ج1، ص19.
[2] . احمد بن حنبل، مسند احمد، دارصادر، بي‌تا، بيروت، ج2، ص327.
[3] . پاسخ به پرسش‌ها از ديدگاه تشيع و تسنن، نمايندگي مقام معظم رهبري در امور اهل سنت، قم، ج1، ص66.
[4] . مائده/6.
[5] . قرطبي، محمد بن احمد، جامع لاحكام القرآن، بي‌تا، مؤسسة تاريخ العربي، بيروت، ج6، ص92.
[6] . بخاري، محمد بن اسماعيل، صحيح بخاري، دارالفكر، بي‌تا، بيروت، ج1، ص48.

 

امير۱۷ساله بر ابوبکر و عمر


پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله چند روز پيش از وفات، جوان لايقي به نام اُسامه را (1) به اراضي بلقا و دار روم در فلسطين براي مقابله با دشمن مامور کرد افرادي چون ابوبكر، عمر، سعد بن ابي وقاص و... در سپاه او حاضر شوند.

بعضي از صحابه از اين كه فرمانده آنان جواني است كه هنوز بيست سال ندارد ، گله‌مند بوده و حرف‌هايي زدند. وقتي خبر نارضايتي آنها به پيامبر صلي الله عليه و آله رسيد، حضرت بسيار خشمگين شد و فرمود:لعنت خدا بر آن كس كه از لشكر اسامه تخلف ورزد.(2)

و مكرر امر مي‌فرمود كه همه بايد در لشكر اسامه حاضر شوند و به اسامه دستور داد لشكرش را به سرعت از مدينه بيرون ببرد. وي نيز با مجاهدين از مدينه بيرون رفت و در حومه شهر در محل جرف اردو زد.

از طرفي چون بيماري رسول خدا شدت گرفت و احتمال وفات او مي‌رفت، ابوبكر و عمر و بعضي ديگر بدون اجازه فرمانده خويش از اردوگاه خارج شده و به مدينه بازگشتند و با اين عمل از دستور رسول خدا صلي الله عليه و آله سرپيچي كردند.

در اين بين آنچه به نظر مي‌رسد چنان كه گفته‌اند اين است كه: پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله از آن‌جا كه وفات خود را نزديك مي‌ديد و مي‌خواست مدينه را از معارضان و طمع‌كاران پاك و زمينه استقرار حكومت جانشين خود علي عليه‌السلام را آماده كند، سران صحابه را به فرماندهي اسامه جوان راهي شام كرد؛ لذا مكررا مي فرمود:

لشکر اسامه را تجهیز کنید! خدا لعنت کند کسی که از آن تخلف ورزد!

("جهزوا جیش أسامة، لعن الله من تخلف عنه"(3)، "انفذوا بعث أسامة ، لعن الله من تخلف عن بعث أسامة ، وکرر الرسول ذلک .."(4))

ابوبكر و عمر و بعضي ديگر كه اين معني را درك كرده بودند، با اين كه رسول خدا متخلفين را لعنت كرده بود، ولي با اين حال لشكر اسامه را بدون كسب اجازه از فرمانده خويش و به دلخواه ترك كرده، به مدينه بازگشتند و با يك توطئه حساب شده، حضرت علي عليه‌السلام را از حقش محروم ساختند.

در تاريخ نقل است وقتي ابوبكر خبر امارت خويش را به اطلاع اسامه رساند، اسامه گفت:من و لشكري كه با منند تو را ولي نكرده‌ايم؛ رسول خدا صلي الله عليه و آله مرا بر شما امير كرد و عزل نكرد تا از دنيا رفت و تو و عمر بي اجازه من برگشتيد و امري بر رسول خدا صلي الله عليه و آله مخفي نبود، مرا و شما را مي‌شناخت، با اين حال مرا بر شما امير كرد و شما را بر من امير نكرد (5)

سپس به مدينه برگشت و بر در مسجد ايستاد و فرياد زد كه عجب دارم از مردي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله مرا بر او امير كرد، ولي او مرا عزل كرده و ادعاي امارت و اميري بر من دارد!

شگفت آن كه آورده‌اند: ابوبكر و عمر با اين كه اسامه را عزل كردند ولي تا آخر عمر اسامه را با عنوان امير خطاب مي‌كردند!! (6)

اسناد:

(1) اسامة بن زيد بن حادثه.

(2) الملل و النحل، ج 1، ص 23.

(3) الملل والنحل للشهرستانی 1/23

(4)شرح نهج البلاغة لابن أبی الحدید 6/52.

(5)الصراط المستقيم، ج 2، ص 297، المكتبة المرتضويه؛ المراجعات، ص 114، دارالنعمان.

(6)شرح ابن ابي الحديد، ج 2، ط مصر؛ المراجعات، ص 115

اثبات کفر عایشه با جنگ جمل


حدثنا عثمان بن الهیثم حدثنا عوف عن الحسن عن أبی بكرة قال لقد نفعنی الله بكلمة أیام الجمل لما بلغ النبی صلى الله علیه وسلم أن فارسا ملكوا ابنة كسرى قال لن یفلح قوم ولوا أمرهم امرأة



سند: صحیح البخاری » كتاب الفتن » باب الفتنة التی تموج كموج البحر
در ایام جمل می خواستم همراهان عایشه را یارى كنم ولى روایتى از رسول خدا صلی الله علیه وآله به یادم آمد كه در آنجا از این حدیث سود بردم. وقتى به آن حضرت خبر دادند كه دختر كسرى در ایران زمام امور را به دست گرفت فرمود: گروهى كه فرمانده آنها زنى باشد هرگز رستگار نمی شوند



سند و لینک از کتابخانه اهل سنت :
http://www.islamweb.net/newlibrary/display_book.php?bk_no=0&ID=3918&idfrom=6791&idto=6798&bookid=0&startno=3

« كُلُّ رَايَةٍ تُرْفَعُ قَبْلَ قِيَامِ الْقَائِمِ فَصَاحِبُهَا طَاغُوتٌ يُعْبَدُ مِنْ دُونِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ » ترجمه : هرپرچمی که قبل از قیام قائم برافراشته شود صاحب آن طاغوتی است که غیر خدا را میپرستد . (کافی، جلد 8، صفحه 295 و وسائل الشيعة ج : 15 ص : 52 و مستدرك الوسائل ج : 11 ص : 34 و بحارالانوار) « لا يخرج منا اهل البيت الي قيام قائمنا احد ليدفع ظلما او ينعش حقا الا اصطلمه البليه و كان قيامه زياده في مكروهنا و شيعتنا» ترجمه: امام صادق علیه السلام فرموند: هیچیک از ما اهل البیت تا روز قیام قائم ما، برای جلوگیری از ستمی یا برای بپاداشتن حقی خروج نمی کند، مگر آنکه بلا و آفتی، او را از بیخ برکند و قیام او بر اندوه ما و شیعیانمان بیافزاید. »

نظر مالك بن أنس پیشوای مذهب مالکی درباره ابوحنيفه پیشوای مذهب حنفی

خطيب بغدادي كه از شخصيت‌هاي برجسته اهل سنت است، در تاريخ بغداد، ج13، ص401 از جناب حُنيني - كه ذهبي در حق او مي‌گويد: الامام الحافظ - نقل مي‌كند:

قال سمعت مالكا يقول ما ولد في الاسلام مولود أشأم من أبي حنيفة

از مالك (رئيس مالكي ها) شنيدم كه مي گفت: در اسلام، فرزندي شوم تر از ابوحنيفه به‌ دنيا نيامده است.

همچنين ابن عبد البر در كتاب الإنتقاء في فضائل الثلاثة الأئمة الفقهاء، ص150 مي‌گويد:

سفيان ثوري همان تعبيري را كه مالك درباره ابوحنيفه گفته، نقل مي‌كند:

أنه شر مولود ولد في الإسلام

ابوحنيفه، شرترين مولودي است كه در اسلام به دنيا آمده است.

در تاريخ بغداد از مالك بن انس نقل مي‌كند:

كانت فتنة أبي حنيفة أضر على هذه الأمة من فتنة إبليس

فتنه ابوحنيفه، ضررش بر اين امت، بيشتر از فتنه ابليس است.

تاريخ بغداد للخطيب بغدادي، ج13، ص396

همچنين وليد بن مسلم نقل مي‌كند:

قال لي مالك: يذكر أبو حنيفة ببلدكم؟ قلت: نعم. قال: ما ينبغي لبلدكم أن تسكن.

مالك بن أنس به من گفت: آيا در شهر شما، نام ابوحنيفه برده مي‌شود؟ گفتم: بله. گفت: شهري كه نام ابوحنيفه در آن برده مي‌شود، شايسته سكونت نيست.

تاريخ بغداد للخطيب بغدادي، ج13، ص421 - حلية الأولياء لأبي نعيم، ج6، ص325 - الكامل في ضعفاء الرجال، 7/6

 

نظر شافعي در مورد ابوحنيف


در كتاب حلية الأولياء از قول شافعي نقل مي‌كند:

نظرت في كتاب لأبي حنيفة فيه عشرون و مائة، أو ثلاثون و مائة ورقة، فوجدت فيه ثمانين ورقة في الوضوء و الصلاة و وجدت فيه إما خلافا لكتاب اللّه أو لسنة رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم أو اختلاف قول أو تناقض أو خلاف قياس.

كتاب ابوحنيفه را نگاه كردم و 120 يا 130 ورق داشت. 80 ورق آن درباره وضوء و نماز بود و اينها، يا مخالف كتاب خدا بود يا مخالف سنت رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) يا اختلاف اقوال يا تناض يا خلاف قياس.

حلية الأولياء لأبي نعيم، ج10، ص103

 

 
 

کشتن امام حسن مجتبی توسط معاویه!

کشتن امام حسن مجتبی توسط معاویه!

یکی از جنایات کفر آمیز و غیر قابل انکار معاویه، توطئه و اقدام به قتل سبط اکبر پیامبر و امام زمان بر حق بعد از امیرالمومنین حضرت امام حسن بن علی علیه السلام بود.

ابوالفرج اصفهانی پیرامون سبب شهادت امام حسن علیه السلام نوشته است: معاویه در صدد برآمد برای پسرش یزید بیعت بگیرد، پس هیچ چیزی برای وی سنگین تر از امر حسن بن علی و سعد بن ابی وقاص نبود. از این رو هر دو را با نقشه مسموم کرد، و هر دو بر اثر مسموم شدن درگذشتند.

 

ابن سعد در طبقات مى‏نويسد: معاويه بارها به آن حضرت زهر داد زيرا او و برادرش حسين در شام نزد معاويه مى‏رفتند!

نیز ابوالفرج و دیگر مورخان نوشته اند: معاویه سمّی برای جعدة بنت اشعث بن قیس، زوجه امام حسن علیه السلام فرستاد و پیغام داد: اگر حسن را کشتی صد هزار درهم به تو جایزه دهم، و تو را به همسری فرزندم یزید در آورم.

چون جعده تن به این جنایت داد معاویه مبلغ مورد قرار داد را برای وی فرستاد، و درباره ازدواج او با یزید گفت: می ترسم کاری که با پسر رسول خدا کردی، در حق پسرم یزید انجام دهی.


اسناد:
طبقات ابن سعد ج1ص352، تاریخ ابن کثیر ج8ص43، مقاتل الطالبین ص50و73، مروج الذهب ج2ص50، استیعاب قرطبی ج1ص141، تاریخ ابن عساکر بخش امام حسن ص216، انساب الاشراف بلاذری ج3ص47، ربیع الابرار زمخشری ج5ص208، تذکرة الخواص ص211، شرح نهج البلاغة ابن ابی الحدید ج16ص11و29، نصایح الکافیة عقیلی ص80، و همچنین الغدیر علامه امینی این موضوع را از طبقات ابن سعد و تهذیب الکمال و مراة العجائب و ... آورده است.

کشته شدن مالک اشتر به دست معاویه

امیرالمومنین علیه السلام به مالک اشتر فرمودند: "جز تو كسى شايسته حكومت مصر نيست. پس به مصر برو، خدا تو را رحمت كند." از آن پس، اشتر از حضور على عليه السّلام مرخص شد و اسباب سفر آماده كرد و مهياى رفتن به مصر شد. جاسوسان معاويه او را خبر كردند كه امیرالمومنین علیه السلام مالک اشتر را به ولایت مصر منصوب کرده است. معاویه كه طمع حكومت مصر را داشت، اين انتصاب خيلى برايش گران آمد. و يقين داشت كه هرگاه اشتر به مصر برود، از محمّد بن ابى بكر هم قاطع‏تر و در دشمنى با او (معاويه) سخت‏تر است. از اين رو سفارشى به رئيس خراج قلزم (شهری بین مکه و مصر) فرستاد و گفت: مالك اشتر رو به مصر نهاده و مى‏آيد. اگر كار او را تمام كنى، ماليات قلزم را تا من زنده‏ام و تو زنده‏اى، بر تو مى‏بخشم. تا مى‏توانى از حركت او مانع باش!

اين شخص آمد و در قلزم اقامت كرد. اشتر نيز از عراق به طرف مصر حركت كرد. وقتی وارد قلزم شد، آن مرد به استقبال آمد و پيشنهاد كرد كه در آنجا توقف كند و اظهار داشت: اينجا منزلی خوش و طعام هم آماده و علف اسب ها نيز فراهم است و من فردى از افراد ماليات بده اين سرزمين هستم. مالك پياده شد و او طعامى آورد. طعام كه صرف شد، شربتى از عسل كه در آن زهر ريخته بود، آورد و به او داد. وقتی مالك آن را خورد، وفات یافت.

آن كس كه به اشتر زهر داده بود، نزد معاويه آمد و او را از قتل اشتر آگاه كرد، سپس معاويه بپاخاست و خطبه‏اى خواند و در ضمن آن خدا را حمد و ثنا گفت. آنگاه اظهار داشت: به راستى كه على دو بازوى توانا داشت كه يكى- يعنى عمار ياسر- در صفين و ديگرى- يعنى اشتر- امروز بريده شد.(1) و در عبارت ابن قتيبه آمده كه معاويه هنگامى كه از خبر کشته شدن مالک اشتر آگاه شد، گفت: چقدر جگرم راحت و خنك شد! خدا لشكريانى دارد كه اين عسل (كه بوسيله آن مالك كشته شد) از آن جمله است!!(2)

اينجاست كه مى‏بينى معاويه چگونه از اين گناه بزرگ (گناه كشتن بنده صالحى كه از زبان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و جانشينش مولانا امير المؤمنين سلام اللّه عليه تعريف و ستايش شده) هيچ پروايى نمى‏كند، و توبه و پشيمانى به او دست نمى‏دهد، بلكه او و مردم شام از مرگ اين قهرمان بزرگ اظهار شادمانى مى‏كنند. آری جرم مالك اين بود كه امام زمان خود را يارى مى‏كرد!

معاویه درحالی از کشتن مردم بی گناه اظهار شادمانی می کند که ابن عباس نقل کرده است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله فرمودند: بدترين مردم در پيشگاه خدا، كسى است كه در حرم كافر شود و در اسلام سنّت جاهليت را بجويد و خون يك نفر را بخواهد بغير حق ريخته شود.(3) و حديثى از ابو هريره نقل شده كه: هر كس در قتل مؤمنى به اندازه نيمه كلمه‏اى كمك كند، خدا را در حالى ملاقات مى‏كند كه در بين دو چشمش نوشته باشند: از رحمت خدا نوميد است!


اسناد:
(1) تاریخ طبری ج6ص54 حوادث سال 38 هجری، کامل ابن اثیر ج3ص152 حوادث سال 38، مروج الذهب مسعودی ج2ص39.

(2) العیون ابن قتیبه ج1ص201.

(3) صحيح بخارى و سنن بيهقى 8: 27.

عمر بن خطاب سوره بقره را در مدت دوازده سال یاد گرفت!!!


وَأَخْبَرَنَا أَبُو الْحُسَیْنِ بْنُ الْفَضْلِ الْقَطَّانُ، ثنا أَبُو عَلِیٍّ مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ الصَّوَّافُ، ثنا بِشْرُ بْنُ مُوسَى أَبُو بِلالٍ الأَشْعَرِیُّ، ثنا مَالِکُ بْنُ أَنَسٍ، عَنْ نَافِعٍ، عَنِ ابْنِ عُمَرَ، قَالَ: " تَعَلَّمَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ الْبَقَرَةَ فِی اثْنَتَیْ عَشْرَةَ سَنَةً، فَلَمَّا أَتَمَّهَا، نَحَرَ جَزُورًا "
ترجمه :ا
ز عبد الله بن عمر نقل شده است که گفت: عمر بن خطاب، دوازده سال طول کشید تا سوره بقره را یاد بگیرد، وقتى تمام کرد، شترى را ذبح نمود.

اسناد:این موضوع در معتبرترین کتب این جماعت موجود که ما به چند مورد اشاره می کنیم
شعب الإیمان، ج2، ص331، ح1954
الجامع لأحکام القرآن، ج1، ص40، ناشر: دار الشعب – القاهرة؛
 سیر أعلام النبلاء، ج13، ص352
تاریخ الإسلام ووفیات المشاهیر والأعلام، ج3، ص267،
الدر المنثور، ج1، ص54،
الزرقانی علی موطأ الإمام مالک، ج2، ص27
تاریخ الإسلام ووفیات المشاهیر والأعلام، ج 28، ص391
تقریب التهذیب ج1، ص559، رقم:7086
تاریخ بغداد ج1، ص289
و..........

حضرت اميرالمؤمنين هیچگاه وبه هیچ شکل سه خلیفه اول را تائید نکردند


1-اميرالمؤمنين (عليه السلام) بعد از اينكه عمر از دنيا مي‌رود، در شورا پيشنهاد مي‌كنند كه يا علي (عليه السلام)، ما حاضريم با تو بيعت كنيم.

اما شرط دارد:

عمل به كتاب خدا و سنت پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) و سيره شيخين.

حضرت فرمود: كتاب خدا و سنت پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) را قبول دارم، ولي سيره شيخين را عمل نمي‌كنم.

اين نشانگر اين است كه اميرالمؤمنين (عليه السلام) از عمل شيخين راضي نبود.

اينها حرف‌هاي بيهوده است كه بگوئيم علي (عليه السلام) از شیخین و از فتوحات آنها راضي بوده.

در كتاب مسند احمد و فتح الباري اين قضيه را آورده كه عاصم بن أبي وائل مي‌گويد:

عن عاصم عن أبي وائل، قال: قلت لعبد الرحمن بن عوف: كيف بايعتم عثمان و تركتم عليا رضي الله عنه؟ قال: ما ذنبي؟ قد بدأت بعلي، فقلت أبايعك على كتاب الله و سنة رسوله و سيرة أبي بكر و عمر رضي الله عنهما، قال: فقال: فيما استطعت، قال: ثم عرضتها على عثمان رضي الله عنه، فقبلها.

به عبدالرحمن بن عوف گفتم كه علي (عليه السلام) چه گناهي داشت كه رها كرديد و سراغ عثمان رفتيد؟ گفت: من گناهم چيست؟ سراغ علي (عليه السلام) رفتيم و گفتيم كه ما حاضريم با تو بيعت كنيم، اما به شرط عمل به كتاب خدا و سنت پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) و سيره شيخين؛ او قبول نكرد، ولي وقتي به عثمان گفتيم او قبول كرد.

مسند احمد،‌ج1، ص75 - فتح الباري ابن حجر، ج13، ص170 - مجمع الزوائد هيثمي، ج5، ص185 -  تاريخ دمشق ابن عساكر، ج39، ص202 - أسد الغابة ابن اثير، ج4، ص32 - تاريخ اسلام ذهبي، ج3، ص304

بعد از قضيه جنگ صفين، اميرالمؤمنين (عليه السلام) حركت مي‌كند براي نهروان و از مردم بيعت مي‌گيرد. مردم دسته دسته با او بيعت مي‌كنند كه آقا اميرالمؤمنين (عليه السلام) به كتاب خدا و سنت پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) عمل كند. چون با توجه به قضيه حكمين در جنگ صفين، يك سري از مردم عقائدشان نسبت به علي (عليه السلام) متزلزل شده بود.

و لما خرجت الخوارج من الكوفة، أتى عليا أصحابه و شيعته، فبايعوه و قالوا: نحن أولياء من واليت و أعداء من عاديت، فشرط لهم فيه سنة رسول الله صلى الله عليه و سلم. فجاءه ربيعة بن أبي شداد الخثعمي و كان شهد معه الجمل و صفين و معه راية خثعم. فقال له: بايع على كتاب الله و سنة رسول الله صلى الله عليه و سلم، فقال ربيعة: على سنة أبى بكر و عمر. قال له على: ويلك! لو أن أبابكر و عمر عملا بغير كتاب الله و سنة رسول الله صلى الله عليه و سلم، لم يكونا على شئ من الحق؛ فبايعه.

آمدند گفتند كه يا علي با تو بيعت مي‌كنيم به شرطي كه به كتاب خدا و سنت پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) عمل كني.

يكي از اين افراد به نام ربيعه خثعمي آمد جلو تا با علي (عليه السلام) بيعت كند. آمد و گفت: يا تو بيعت مي‌كنم به شرط عمل به سنت ابوبكر و عمر.

علي (عليه السلام) گفت: واي بر تو! اگر ابوبكر و عمر بر خلاف كتاب خدا و سنت پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) عمل كرده باشند، از حق دور شده‌اند. او هم با علي (عليه السلام)بيعت كرد .

تاريخ طبري، ج4، ص56

اين نشان مي‌دهد كه اميرالمؤمنين (عليه السلام) از روش و سيره شيخين و عثمان، به هيچوجه رضايت نداشت. خطبه شقشقيه خيلي خوب اين قضيه را روشن مي‌كند. 

جریان مباهله ؛ اثبات حقانيت اهل‏بيت پيامبر (ص)

روز بيست و چهارم ذوالحجه روزي است که رسول خدا (ص) با مسيحيان نجران که حرفهاي او را باور نداشتند مباهله کرد؛ و حقانيت اهل بيت(ع) را نيز به اثبات رساند.

معناي لغوي و اصطلاحي مباهله

مباهله در اصل از «بَهل» به معني رها کردن و برداشتن قيد و بند از چيزي است. اما مباهله به معناي لعنت کردن يکديگر و نفرين کردن است. کيفيت مباهله به اين گونه است که افرادي که درباره مسئله مذهبي مهمي گفتگو دارند در يک جا جمع شوند و به درگاه خدا تضرّع کنند و از او بخواهند که دروغ گو را رسوا سازد و مجازات کند.

شرح مختصر واقعه مباهله

مباهله پيامبر با مسيحيان نجران، در روز بيست وچهارم ذي الحجّه سال دهم هجري اتفاق افتاد. پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم طي نامه اي ساکنان مسيحي نجران را به آيين اسلام دعوت کرد. مردم نجران که حاضر به پذيرفتن اسلام نبودند نمايندگان خود را به مدينه فرستادند و پيامبر آنان را به امر خدا به مباهله دعوت کرد. وقتي هيئت نمايندگان نجران، وارستگي پيامبر را مشاهده کردند، از مباهله خودداري کردند. ايشان خواستند تا پيامبر اجازه دهد تحت حکومت اسلامي در آيين خود باقي بمانند.

موقعيت جغرافيايي

بخش با صفاي نجران، با هفتاد دهکده تابع خود، در نقطه مرزي حجاز و يمن قرار گرفته است. در آغاز طلوع اسلام اين نقطه، تنها نقطه مسيحي نشين حجاز بود که مردم آن به عللي از بت پرستي دست کشيده و به آيين مسيح عليه السلام گرويده بودند.

دعوت به اسلام

پيامبر اکرم، حضرت محمد مصطفي صلي الله عليه و آله وسلم در ادامه رسالت خويش و ابلاغ پيام الهي، به بسياري از ممالک و کشورها نامه نوشت يا نماينده فرستاد تا نداي حق پرستي و يکتاپرستي را به گوش جهانيان برساند. هم چنين نامه اي به اسقف نجران، «ابوحارثه»، نوشت و طي آن نامه ساکنان نجران را به آيين اسلام دعوت فرمود.

نامه حضرت محمد ـ صلي الله عليه و آله ـ به اسقف نجران

مشروح نامه پيامبر به اسقف نجران چنين بود: «به نام خداي ابراهيم و اسحاق و يعقوب. [اين نامه ايست] از محمد، پيامبر خدا، به اسقف نجران. خداي ابراهيم و اسحاق و يعقوب را ستايش مي کنم و شما را از پرستش بندگان به پرستش خدا فرا مي خوانم. شما را دعوت مي کنم که از ولايت بندگان خدا خارج شويد و در ولايت خداوند درآييد و اگر دعوت مرا نپذيرفتيد بايد به حکومت اسلامي ماليات (جزيه) بپردازيد [تا در برابر اين مبلغ، از جان و مال شما دفاع کند] و در غير اين صورت به شما اعلام خطر مي شود».

عکس العمل نجراني‏ها

نمايندگان پيامبر که حامل نامه دعوت به اسلام از جانب پيامبر بودند، وارد نجران شدند و نامه را به اسقف نجران دادند. او نيز شورايي تشکيل داد و با آنان به مشورت پرداخت. يکي از آنان که به عقل و درايت مشهور بود گفت: «ما بارها از پيشوايان خود شنيده ايم که روزي منصب نبوت از نسل اسحاق به فرزندان اسماعيل انتقال خواهد يافت و هيچ بعيد نيست که محمد ـ که از اولاد اسماعيل است ـ همان پيامبر موعود باشد». بنابراين شورا نظر داد که گروهي به عنوان هيئت نمايندگان نجران به مدينه بروند تا از نزديک با محمد صلي الله عليه و آله وسلم تماس گرفته، دلايل نبوت او را بررسي کنند.

گفتگوي پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ با هيئت نجراني

پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله وسلم در مذاکره اي که با هيئت نجراني در مدينه به انجام رسانيد آنان را به پرستش خداي واحد دعوت کرد. امّا آنان بر ادعاي خود اصرار داشتند و دليل الوهيت مسيح را، تولد عيسي عليه السلام بدون واسطه پدر مي دانستند. در اين هنگام فرشته وحي نازل شد و اين سخن خدا را بر قلب پيامبر جاري ساخت: «به درستي که مَثَل عيسي نزد خداوند مانند آدم است که خدا او را از خاک آفريد». در اين آيه، خداوند، با بيان شباهت تولد حضرت عيسي عليه السلام و حضرت آدم عليه السلام ، يادآوري مي کند که آدم را با قدرت بي پايان خود، بدون اين که داراي پدر و مادري باشد، از خاک آفريد و اگر نداشتن پدر گواه اين باشد که مسيح فرزند خداست، پس حضرت آدم براي اين منصب شايسته تر است؛ زيرا او نه پدر داشت و نه مادر. اما با وجود گفتن اين دليل، آنان قانع نشدند و خداوند به پيامبر خود، دستور مباهله داد تا حقيقت آشکار و دروغ گو رسوا شود.

آيه مباهله

خداوند پيش از نازل کردن آيه مباهله، در آياتي چند به چگونگي تولد عيسي عليه السلام مي پردازد و مسيحيان را با منطق عقل و استدلال روبرو مي کند و از آنان مي خواهد که عاقلانه به موضوع بنگرند. بنابراين پيامبر، در ابتدا سعي کرد با دلايل روشن و قاطع آنان را آگاه کند، اما چون استدلال موجب تنبّه آنان نشد و با لجاجت و ستيز آنان مواجه گشت، به امر الهي به مباهله پرداخت. خداوند در آيه 61 سوره آل عمران مي فرمايد: «هرگاه بعد از دانشي که به تو رسيده، کساني با تو به محاجّه و ستيز برخيزند، به آنها بگو  فَمَنْ حَآجَّکَ فِيهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَأَبْنَاءکُمْ وَنِسَاءنَا وَنِسَاءکُمْ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَةَ اللّهِ عَلَى الْکَاذِبِينَ.

بياييد پسرانمان و پسرانتان و زنانمان و زنانتان و ما خويشان نزديک و شما خويشان نزديک خود را فرا خوانيم سپس مباهله کنيم و لعنت ‏خدا را بر دروغگويان قرار دهيم.( سوره آل عمران، آيه 61)

ديدگاه بزرگان نجران درباره مباهله

در روايات اسلامي آمده است که چون موضوع مباهله مطرح شد، نمايندگان مسيحي نجران از پيامبر مهلت خواستند تا در اين کار بينديشند و با بزرگان خود به شور بپردازند. نتيجه مشاوره آنان که از ملاحظه اي روان شناسانه سرچشمه مي گرفت اين بود که به افراد خود دستور دادند اگر مشاهده کرديد محمد با سر و صدا و جمعيت و جار و جنجال به مباهله آمد با او مباهله کنيد و نترسيد؛ زيرا در آن صورت حقيقتي در کار او نيست که متوسل به جاروجنجال شده است و اگر با نفرات بسيار محدودي از نزديکان و فرزندان خردسالش به ميعادگاه آمد، بدانيد که او پيامبر خداست و از مباهله با او بپرهيزيد که خطرناک است.

در ميعادگاه چه گذشت؟

طبق توافق قبلي، پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم و نمايندگان نجران براي مباهله به محل قرار رفتند. ناگاه نمايندگان نجران ديدند که پيامبر فرزندش حسين عليه السلام را در آغوش دارد، دست حسن عليه السلام را در دست گرفته و علي و زهرا عليهماالسلام همراه اويند و به آنها سفارش مي کند هرگاه من دعا کردم شما آمين بگوييد. مسيحيان، هنگامي که اين صحنه را مشاهد کردند، سخت به وحشت افتادند و از اين که پيامبر، عزيزترين و نزديک ترين کسانِ خود را به ميدان مباهله آورده بود، دريافتند که او نسبت به ادعاي خود ايمان راسخ دارد؛ زيرا در غير اين صورت، عزيزان خود را در معرض خطر آسماني و الهي قرار نمي داد. بنابراين از اقدام به مباهله خودداري کردند و حاضر به مصالحه شدند.

سخنان ابوحارثه درباره مصالحه

هنگامي که هيئت نجراني پيامبر را در اجراي مباهله مصمّم ديدند، سخت به وحشت افتادند. ابوحارثه که بزرگ ترين و داناترين آنان و اسقف اعظم نجران بود گفت: «اگر محمد بر حق نمي بود چنين بر مباهله جرئت نمي کرد. اگر با ما مباهله کند، پيش از آن که سال بر ما بگذرد يک نصراني بر روي زمين باقي نخواهد ماند». و به روايت ديگر گفت: «من چهره هايي را مي بينم که اگر از خدا درخواست کنند که کوه ها را از جاي خود بکند، هر آينه خواهد کَند. پس مباهله نکنيد که در آن صورت هلاک مي شويد و يک نصراني بر روي زمين نخواهد ماند».

سرانجام مباهله

ابوحارثه، بزرگ گروه، به خدمت حضرت آمد و گفت: «اي ابوالقاسم، از مباهله با ما درگذر و با ما مصالحه کن بر چيزي که قدرت بر اداي آن داشته باشيم». پس حضرت با ايشان مصالحه نمود که هرسال دوهزار حُلّه بدهند که قيمت هر حلّه چهل درهم باشد و بر آنان که اگر جنگي روي دهد، سي زره و سي نيزه و سي اسب به عاريه بدهند.

مباهله، اثبات صدق دعوت پيامبر(ص)

مباهله پيامبر با نصرانيان نجران، از دو جنبه نشان درستي و صداقت اوست. اوّلاً، محض پيشنهاد مباهله از جانب پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله وسلم خود گواه اين مدعاست؛ زيرا تا کسي به صداقت و حقانيّت خود ايمان راسخ نداشته باشد پا در اين ره نمي نهد. نتيجه مباهله، بسيار سخت و هولناک است و چه بسا به از بين رفتن و نابودي دروغ گو بينجامد. از طرف ديگر، پيامبر کساني را با خود به ميدان مباهله آورد که عزيزترين افراد و جگرگوشه هاي او بودند. اين خود، نشان عمق ايمان و اعتقاد پيامبر به درستي دعوتش مي باشد که با جرأت تمام، نه تنها خود، بلکه خانواده اش را در معرض خطر قرار مي دهد.

مباهله، سند عظمت اهل بيت(ع)

مفسران و محدثان شيعه و اهل تسنّن تصريح کرده اند که آيه مباهله در حق اهل بيت پيامبر نازل شده است و پيامبر تنها کساني را که همراه خود به ميعادگاه برد فرزندانش حسن و حسين و دخترش فاطمه و دامادش علي عليهم السلام بودند. بنابراين منظور از «اَبْنائَنا» در آيه منحصرا حسن و حسين عليهماالسلام هستند، همان طور که منظور از «نِساءَنا» فاطمه عليهاالسلام و منظور از «اَنْفُسَنا» تنها علي عليه السلام بوده است. اين آيه هم چنين به اين نکته لطيف اشاره دارد که علي عليه السلام در منزلت جان و نفس پيامبر است.

دو روايت در شأن اهل بيت (ع)

در کتاب عيون اخبار الرّضا درباره مجلس بحثي که مأمون در دربار خود تشکيل داده بود، چنين آمده است: امام علي بن موسي الرضا عليه السلام فرمودند: «خداوند پاکان بندگان خود را در آيه مباهله مشخص ساخته است و به دنبال نزول اين آيه، پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم ، علي و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام را با خود به مباهله برد. اين مزيّتي است که هيچ کس در آن بر اهل بيت پيشي نگرفته و فضيلتي است که هيچ انساني به آن نرسيده و شرفي است که قبل از آن، هيچ کس از آن برخوردار نبوده است».

در کتاب غاية المرام به نقل از صحيح مسلم آمده است: روزي معاويه به سعد بن ابي وقاص گفت: چرا ابوتراب را دشنام نمي‏گويي؟! گفت: از آن وقت که به ياد سه چيز افتادم که پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم درباره علي فرمود، از اين کار صرف نظر کردم. يکي آن بود که وقتي آيه مباهله نازل شد پيغمبر تنها از فاطمه و حسن و حسين و علي دعوت کرد و سپس فرمود: «اللهم هؤلاء اهلي؛ خدايا، اينها خاصّان منند»...

اعمال روز مباهله

روز بيست و چهارم ذي الحجّه، روز مباهله پيامبر با مسيحيان نجران است که در نزد مسلمانان، اهميت خاصّي دارد؛ چرا که گواه حقانيت و درستي دعوت پيامبر و عظمت شأن اهل بيت مکرّم اوست. در کتاب شريف مفاتيح الجنان، اعمال مخصوصي بدين شرح براي اين روز ذکر شده است:

اول: غسل، که نشان پالايش ظاهر از هر آلودگي و آمادگي براي آرايش جان و صفاي باطن است؛

دوم: روزه، که سبب شادابي درون است؛

سوم: دو رکعت نماز؛

چهارم: دعاي مخصوص اين روز که به دعاي مباهله معروف است و شبيه دعاي سحر ماه رمضان مي باشد.

هم چنين در اين روز خواندن زيارت اميرالمؤمنين به ويژه زيارت جامعه روايت شده است. احسان به فقرا و محرومان به تأسّي از مولي الموحدين علي عليه السلام که در رکوع نمازش به نيازمند احسان فرمود، سفارش شده است.

بخش هايي از دعاي روز مباهله

خداوندا، بر محمد و آل محمد درود فرست و به من شادي و خرّمي، استقامت و گشايش، عافيت و سلامت و کرامت، روزي پاک و فراوان، و هر نعمت و وسعت که نازل شده يا از آسمان به زمين نازل مي شود، قسمت کن.

خداوندا، اگر گناهان چهره مرا نزد تو فرسوده اند و ميان من و تو حايل شده اند و حالم را نزد تو دگرگون کرده اند، از تو درخواست مي کنم به نور آبرويت که خاموش نشود و به آبروي حبيبت محمد مصطفي صلي الله عليه و آله وسلم و به آبروي وصيّت علّي مرتضي عليه السلام و به حق اوليائت که آنها را برگزيدي که بر محمد و آل محمد درود بفرستي و هر گناه که کرده ام بيامرزي و مرا در باقي مانده عمرم حفاظت کني.

خداوندا، من مطيع توام، پس از من خشنود باش. عملم را ختم به خير کن و ثواب آن را برايم در بهشت مقرّر دار و آنچه خود سزاوار آني براي من انجام ده، اي سزاوار تقوا و آمرزش. رحمت فرست بر محمد و آل محمد و به رحمت خود به من رحم کن، اي مهربان ترينِ مهربانان.

على (ع) خلفاء را غاصب مى‏دانست.

علي عليه السلام براى خلافت خلفا مشروعيتى قائل نبود و آنان را غاصب خلافت كه حق خود او بود مى‏دانست، ولذا در نامه‌اى به عقيل مى‏نويسد:

قَدْ أَجْمَعُوا عَلَى حَرْبِي كَإِجْمَاعِهِمْ عَلَى حَرْبِ رَسُولِ اللَّهِ ص قَبْلِي فَجَزَتْ قُرَيْشاً عَنِّي الْجَوَازِي فَقَدْ قَطَعُوا رَحِمِي وَ سَلَبُونِي سُلْطَانَ ابْنِ أُمِّي .

همانا آنان ( قريش ) در جنگ با من متّحد شدند آن گونه كه پيش از من در نبرد با رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) هماهنگ بودند ، خدا قريش را به كيفر زشتى هايشان عذاب كند ، آن ها پيوند خويشاوندى مرا بُريدند ، و حكومت فرزند مادرم (پيامبر-ص) را از من ربودند .

نهج البلاغة ، نامه 36 .

و در نقل ابن ابى الحديد آمده است كه آن حضرت فرمود:

وغصبوني حقي، وأجمعوا على منازعتي أمرا كنت أولى به.

قريش حق مرا غصب كردند و در امر خلافت كه از همه شايسته‏تر بودم با من به نزاع برخاستند.

إبن أبي الحديد المدائني المعتزلي، أبو حامد عز الدين بن هبة الله بن محمد بن محمد (متوفاي655 هـ) شرح نهج البلاغة، ج 4، ص 62، تحقيق محمد عبد الكريم النمري، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1418هـ - 1998م.

و در روايت ديگر مي‌فرمايد :

اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْتَعْدِيكَ عَلَى قُرَيْش وَ مَنْ أَعَانَهُمْ فَإِنَّهُمْ قَطَعُوا رَحِمِي وَ صَغَّرُوا عَظِيمَ مَنْزِلَتِيَ وَ أَجْمَعُوا عَلَى مُنَازَعَتِي أَمْراً هُوَ لِي .

نهج البلاغه ، خطبه 172 و شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد ، ج 4،  ص104.

بار خدايا از قريش و تمامى كسانى كه ياريشان كردند به پيشگاه تو شكايت مى كنم ؛ زيرا قريش پيوند خويشاوندى مرا قطع كردند و مقام و منزلت بزرگ مرا كوچك شمردند و در ربودن حقي كه براي من بود ، با يكديگر هم داستان شدند .

ابن قتيبه مي‌نويسد :

أخذتم هذا الأمر من الأنصار ، واحتججتم عليهم بالقرابة من النبي صلى الله عليه وسلم ، وتأخذونه منا أهل البيت غصبا ؟

الامامة والسياسة بتحقيق الزيني، ج 1، ص 18.

شما اين امر را (خلافت را ) از انصار گرفتيد و در مقابل آن‌ها احتجاج به خويشاوندي با پيامبر كرديد ؛ اما همان را از ما اهل بيت غاصبانه گرفتيد .

اگر قرار باشد مسأله خلافت منوط به خويشاوندي باشد ، ما اهل بيت از همه شما به پيامبر نزديك‌تر هستيم .

همچنين ابن أبي الحديد مي‌نويسد :

اللهم أخز قريشا فإنّها منعتني حقى ، وغصبتني أمرى .

شرح نهج البلاغة ، ابن أبي الحديد ، ج9 ، ص306 .

خداوندا ! قريش را ذليل و خوار فرما ؛ چون آنان حقم را گرفتند و حقم را غصب كردند .

فجزى قريشا عنى الجوازى ، فإنهم ظلموني حقى ، واغتصبوني سلطان ابن أمي.

[خداوندا ] قريش را كه به من ظلم و حقم را غصب كردند ، مجازات كن . آنان فرماندهي و امامت فرزند مادرم را به ناحق گرفتند .

شرح نهج البلاغة ، ج 9 ، ص306.

و در روايت ديگري مي‌فرمايد :

أما بعد فإنه لما قبض الله نبيه صلى الله عليه وآله وسلم قلنا نحن أهله وورثته وعترته وأولياؤه دون الناس ، لا ينازعنا سلطانه أحد ، ولا يطمع في حقنا طامع ، إذ انبرى لنا قومنا ، فغصبونا سلطان نبينا ، فصارت الامرة لغيرنا وصرنا سوقة يطمع فينا الضعيف ، ويتعزز علينا الذليل ، فبكت الأعين منا بذلك ، وخشنت الصدور ، وجزعت النفوس . وأيم الله ، لولا مخافة الفرقة بين المسلمين ، وأن يعود الكفر ويبور الدين لكنا على غير ما كنا لهم عليه .

شرح نهج البلاغة ، ج 1 ، ص 308 و 307 .

چون رسول خدا از اين دنيا رخت بر بست ، گفتم : ما خاندان  او و عترت و وارثان او هستيم نه ديگران ،‌ و در امر جانشين وي ، كسي را ياراي جنگيدن با ما نيست ، و هيچ كس نبايد در آن چه حق ما است طمع ورزد ؛ اما پس از آن كه خويشان و نزديكان ما از ما دور شدند ، جانشيني پيامبر را غصب كردند و سر رشته امور به دست ديگري افتاد و آن گونه ضعيف شديم كه هر كسي در باره حق ما طمع مي‌كرد و آدم‌هاي پست و ذليل ، عزت فروشي مي‌كردند ؛ چشمان ما اشك ريز شد و سينه‌ها خشن گرديد و ناله‌ها بلند شد . قسم به خدا كه اگر ترس از دو دستگي و اختلاف بين مسلمانان نبود ، و اين كه كفار مسلط شوند و دين نابود شود ، به گونه ديگري رفتار مي‌كردم .

ابن عبد البر در الاستيعاب ، روايت را اين‌گونه نقل مي‌كند :

لما خرج طلحة والزبير كتبت أم الفضل بنت الحارث إلى علي بخروجهم فقال علي [ عليه السلام ] العجب لطلحة والزبير إن الله عز وجل لما قبض رسوله صلى الله عليه وسلم قلنا نحن أهله وأولياؤه لا ينازعنا سلطانه أحد فأبى علينا قومنا فولوا غيرنا وأيم الله لولا مخافة الفرقة وأن يعود الكفر ويبوء الدين لغيرنا فصبرنا على بعض الألم ثم لم نر بحمد الله إلا خيرا ثم وثب الناس على عثمان فقتلوه ثم بايعوني ولم استكره أحدا وبايعني طلحة والزبير ولم يصبرا شهرا كاملا حتى خرجا إلى العراق ناكثين اللهم فخذهما بفتنتهما للمسلمين .

الاستيعاب - ابن عبد البر - ج 2 - ص 497 – 498 .

پس از آن كه طلحه و زبير عهد شكني كردند و به گروه دشمنان علي (عليه السلام) پيوستند ، ام الفضل دختر حارث نامه‌اي به علي عليه السلام نوشت و آن حضرت را آگاه كرد .

علي عليه السلام فرمود :

از طلحه و زبير تعجب مي‌كنم ؛ زيرا پس از وفات پيامبر خدا ( صلي الله عليه وآله وسلم ) گفتيم : ما خاندان و سر پرست امور هستيم ، و كسي نبايد در اين امر با ما مخالفت كند ؛ ولي خويشان ما سر پيچي و كوتاهي كردند و ديگران را بر ما ترجيح دادند ، به خدا قسم كه اگر ترس از تفرقه مسلمانان و بازگشت كفّار و نابود شدن دين نبود طوري ديگري برخورد مي كرديم . بر سختي‌ها صبر كرديم كه به لطف خدا براي خير بود .

از جمله سایر روایات در این موضوع:

«وتأخذونه منّا أهل البيت غصبا».

خلافت را از ما اهل بيت غصب نموديد.

الإمامة والسياسة به تحقيق الزيني، ج 1، ص 18.

امير المؤمنين عليه السّلام به فرزندش امام حسن عليه السلام مي‌فرمايد: «وأيم اللّه يا بنيّ! ما زلت مبغياً على منذ هلك جدّك».

قسم به خدا اي فرزندم! از زماني كه جد بزرگوارت از دنيا رفت همواره من مورد ظلم و ستم بوده‌ام.

الإمامة والسياسة، به تحقيق شيري، ج 1، ص 68 و به تحقيق زيني، ج 1، ص 49.

ولو لا خاصّة ما كان بينه وبين عمر، لظننت أنّه لا يدفعهاعنّي .

شرح نهج البلاغة: 95/6.

اگر آن ارتباط ويژه  ميان ابوبكر و عمر نبود، امر خلافت را از من دفع نمى‏كردند.

در عبارت طبرى آمده  :

ولولا خاصّة ما بينه وبين عمر ، وأمر قد عقداه بينهما ، لظننت أنّه لا يدفعها .

المسترشد لمحمد بن جرير الطبري: 413.

آنچه كه مانع خلافت من شد، همان پيمان سرّى بود كه ميان ابوبكر و عمر منعقد شده بود

همچنین بنا بر نقل ابن قتيبه هنگامى كه ابوبكر قنفذ را نزد علي عليه السلام فرستاد و به او گفت:

يدعوكم خليفة رسول الله (ص)

خليفه پيامبر تو را احضار كرده است.

علي عليه السلام در پاسخ فرمود:

لسريع ما كذبتم على رسول الله (ص)

چه زود بر پيامبر گرامى (ص) دروغ بستيد و خود را خليفه او ناميديد.

ثمّ قال أبو بكر: عد إليه فقل: أمير المؤمنين يدعوكم، فرفع علي صوته فقال: سبحان الله لقد ادعى ما ليس له.

ابو بكر براى مرتبه دوم قنفذ را نزد علي عليه السلام فرستاد و گفت: به او بگو: اميرمؤمنان تو را احضار كرده است. علي عليه السلام با شنيدن اين سخن فرياد بر آورد: سبحان اللّه چه ادعاى بى جايى كرده است.

الدينوري، أبو محمد عبد الله بن مسلم ابن قتيبة (متوفاي276هـ)، الإمامة والسياسة، ج 1، ص 16، تحقيق: خليل المنصور، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت - 1418هـ - 1997م.

 

تقيه در روايات اهل سنت - كسي كه تقيه نمي‌كند، ايمان ندارد

ابن أبي شيبه‌، استاد بخاري در المصنف به نقل از محمد حنفيه فرزند امير المؤمنين عليه السلام مي‌نويسد:

حدثنا وكيع عن إسرائيل عن عبد الأعلى عن بن الحنفية قال سمعته يقول لا إيمان لمن لا تقية له.

از محمد بن حنفيه شنيدم که مي‌گفت: کسی که تقيه ندارد ايمان ندارد!!!

إبن أبي شيبة الكوفي، أبو بكر عبد الله بن محمد (متوفاي235 هـ)، الكتاب المصنف في الأحاديث والآثار، ج 6، ص 474، ح 33045، تحقيق: كمال يوسف الحوت، ناشر: مكتبة الرشد - الرياض، الطبعة: الأولى، 1409هـ .

كسي كه تقيه نمي‌كند، دين ندارد:

جلال الدين سيوطي در جامع الأحاديث مي‌نويسد:

قَالَ النَّبِيُّ: لاَ دِينَ لِمَنْ لاَ تَقِيَّةَ لَهُ.

رسول خدا (ص) فرمود: کسی که تقيه ندارد دين ندارد.

السيوطي، جلال الدين عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاي911هـ) جامع الاحاديث (الجامع الصغير وزوائده والجامع الكبير) ج 8، ص 281، ح 26050.

ديلمي همداني نيز به نقل از امير المؤمنين عليه السلام مي‌نويسد:

لا دين لمن لا تقية له.

کسی که تقيه ندارد دين ندارد.

الديلمي الهمذاني، أبو شجاع شيرويه بن شهردار بن شيرويه الملقب إلكيا (متوفاي509 هـ) الفردوس بمأثور الخطاب، ج 5، ص 186، ح7909، و ج 5، ص210، ح7976، تحقيق: السعيد بن بسيوني زغلول، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1406 هـ - 1986م؛

الهندي، علاء الدين علي المتقي بن حسام الدين (متوفاي975هـ)، كنز العمال في سنن الأقوال والأفعال، ج 3، ص 43، ح5665، تحقيق: محمود عمر الدمياطي، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1419هـ - 1998م.

 

وعن ابن عباس ( رض ) قال : لما نزلت هذه الآية : ان الذين امنوا وعملوا الصالحات أولئك هم خير البرية قال : لعلي هو أنت وشيعتك تأتي يوم القيامة أنت وشيعتك راضين مرضيين ويأتي عدوك غضبانا مقحمين ...

نظم درر السمطين ـ زرندي حنفي ـ ص 92 .

ابن عباس مي گويد : وقتي آيه (ان الذين امنوا وعملوا الصالحات أولئك هم خير البرية ) نازل شد رسول خدا صلي الله عليه وآله و سلم به علي عليه السلام فرمودند :  مراد از آيه تو شيعيانت هستيد روز قيامت تو و شيعيانت مي آييد در حالي که از خداوند راضي هستيد و خداوند هم از شما راضي است و دشمن تو مي آيد در حالي که غضبناک و هلاکت يافته است ... 

قال تعالى ( إن الذين آمنوا وعملوا الصالحات أولئك هم خير البرية ) . لما نزلت هذه الآية قال الرسول لعلي يا علي ( ع ) هم أنت و شيعتك .

سورة البينة ، آية 7 .

والصواعق المحرقة لابن حجر ص 96 ؛ شواهد التنزيل للحاكم الحسكاني ج 2 ، ص 356 - 66 ح 1125 - 1148؛كفاية الطالب للكنجي الشافعي ص 244 و 245 و 246 ؛ المناقب للخوارزمي ص 62 و 187؛ الفصول المهمة لابن الصباغ المالكي ص 107 ؛ ينابيع المودة ـ قندوزي الحنفي ـ ص 62؛ نور الأبصار ص 71 و 102 ؛ الدرالمنثورـ سيوطي ـ ج 6 ، ص 379؛ تفسير الطبري ج 3 ، ص 146؛ تذكرة الخواص لابن الجوزي ص 18؛ فتح القدير للشوكاني ج 5 ، ص 477؛ فرائد السمطين ج 1 ، ص 156 .

زماني که آيه ( إن الذين آمنوا وعملوا الصالحات أولئك هم خير البرية ) نازل شد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به علي امير المؤمنين فرمودند : منظور از اين آيه تو و شيعيانت هستيد . 

جناب خطيب بغدادي كه قطعا شيعه نيست و كسي هم او را متهم به تشيع نكرده است، در كتاب تاريخ بغداد، ج13، ص388 مي‌گويد:

و ذكر له قضاء من قضاء عمر أو من قول عمر في الولاء، فقال: هذا قول شيطان.

در جايي، قضاوت ها و سخنان خليفه دوم براي ابوحنيفه نقل شد و ابوحنيفه گفت: اين گفتار شيطان است. 

دستور معاویه بر سب علی(ع) در منابع اهل سنت

دستور معاویه بر سب علی(ع) در منابع اهل سنت

آقايان اهل‌سنت روايات صحيحي نقل كردند كه پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) فرمود:

من سبّ عليا فقد سبّني.

هر كسي علي را سبّ كند، مرا سبّ كرده است.

مسند احمد بن حنبل، ج6، ص323 ـ المستدرك الصحيحين للحاكم النيشابوري، ج3، ص121 ـ تاريخ الإسلام للذهبي، ج3، ص634 ـ البداية و النهاية لإبن كثير، ج7، ص391 ـ تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج14، ص132 ـ مناقب علي بن أبي طالب (ع) لإبن مردويه الأصفهاني، ص82 ـ الجامع الصغير للسيوطي، ج2، ص608 ـ مجمع الزوائد للهيثمي، ج9، ص130 ـ السنن الكبرى للنسائي، ج5، ص133 ـ نظم درر السمطين للزرندي الحنفي، ص105 ـ كنز العمال للمتقي الهندي، ج11، ص573 ـ المناقب للخوارزمي، ص137 ـ الفصول المهمة في معرفة الأئمة لإبن الصباغ، ج1، ص590 ـ سبل الهدى و الرشاد للصالحي الشامي، ج11، ص100 ـ  ينابيع المودة لذوي القربى للقندوزي، ج2، ص102 ـ النصائح الكافية لمحمد بن عقيل، ص93

آقايان اهل‌سنت يك قاعده‌اي دارند بر اين‌كه اگر حاكم نيشابوري و ذهبي، روايتي را صحيح بدانند، به منزله ورود آن روايت در صحيح بخاري وصحيح مسلم است.

مگر نه اين كه سب امير مؤمنان عليه السلام ، سب رسول خدا است ؟ آيا كتابت وحي بودن مي‌تواند گناه دشنام به امير مؤمنان عليه السلام را از پرونده معاويه پاك نمايد ؟

ابن تيميه حراني اعتراف مي‌كند كه معاوية بن أبو سفيان به سعد بن أبي وقاص دستور ‌داد تا امير مؤمنان عليه السلام را دشنام دهد :

وأما حديث سعد لما أمره معاوية بالسب فأبى فقال ما منعك أن تسب علي بن أبي طالب فقال ثلاث قالهن رسول الله صلى الله عليه وسلم فلن أسبه لأن يكون لي واحدة منهن أحب إلي من حمر النعم الحديث فهذا حديث صحيح رواه مسلم في صحيحه .

اما روايت سعد : معاويه به سعد بن أبي وقاص فرمان داد تا علي عليه السلام را سبّ نمايد ؛ ولي وي از سبّ علي عليه السلام خودداري كرد . معاويه گفت : چه چيزي تو را از سب و دشنام دادن به علي باز مي دارد ؟ سعد گفت : سه فضيلت از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در شأن على عليه السّلام شنيدم كه با توجه به آن ها، هيچگاه به سبّ و دشنام  اقدام نمى‏كنم كه اگريكى از آن سه خصلت را در حق من فرموده بود براى من بهتر و ارزنده‏تر از شتران سرخ مو بود .

اين حديث صحيحي است كه مسلم در صحيحش آن را نقل كرده است .

إبن تيمية الحراني ، أحمد بن عبد الحليم أبو العباس ، منهاج السنة النبوية ، ج 5 ، ص 42 ، تحقيق : د. محمد رشاد سالم ، ناشر : مؤسسة قرطبة ، الطبعة : الأولى ، 1406 .

احمد بن حنبل در مسندش ، نسائي در خصائص امير مؤمنان عليه السلام ذهبي در تاريخ الإسلام و ... با سند صحيح نقل مي‌كنند كه دشنام به امير مؤمنان عليه السلام ، دشنام به رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم است :

عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْجَدَلِيِّ قَالَ : دَخَلْتُ عَلَى أُمِّ سَلَمَةَ فَقَالَتْ لِي أَيُسَبُّ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فِيكُمْ قُلْتُ مَعَاذَ اللَّهِ أَوْ سُبْحَانَ اللَّهِ أَوْ كَلِمَةً نَحْوَهَا قَالَتْ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ يَقُولُ مَنْ سَبَّ عَلِيًّا فَقَدْ سَبَّنِي .

عبد الله جدلي مي‌گويد : بر ام سلمه وارد شدم ، گفت : آيا كسي در  ميان شما هست كه پيامبر خدا صلي الله عليه وآله را سبّ كند ؟ گفتم : پناه بر خدا ... گفت : از رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم شنيدم كه فرمود : هر كس علي (عليه السلام) را سب  كند ، به درستي كه مرا سبّ كرده است .

الشيباني ، أحمد بن حنبل أبو عبدالله (متوفاي241هـ) ، مسند أحمد بن حنبل ، ج 6 ، ص 323 ، ح26791 ، ناشر : مؤسسة قرطبة – مصر .

النسائي ، أحمد بن شعيب أبو عبد الرحمن ، خصائص أمير المؤمنين علي بن أبي طالب ، ج 1 ، ص 111 ، ح 91 ، باب ذكر قول النبي صلى الله عليه وسلم من سب عليا فقد سبني ، تحقيق : أحمد ميرين البلوشي ، ناشر : مكتبة المعلا - الكويت ، الطبعة : الأولى ، 1406 .

الذهبي ، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان أبو عبد الله ، تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام ، ج 3 ، ص 634 ، تحقيق : د. عمر عبد السلام تدمرى ، ناشر : دار الكتاب العربي - لبنان/ بيروت ، الطبعة : الأولى ، 1407هـ - 1987م .

حاكم نيشابوري بعد از نقل اين روايت مي‌گويد :

هذا حديث صحيح الإسناد ولم يخرجاه .

سند اين حديث صحيح است ؛ ولي بخاري و مسلم آن را نياورده‌اند .

الحاكم النيسابوري ، محمد بن عبدالله أبو عبدالله ،المستدرك على الصحيحين ، ج 3 ، ص 130 ، تحقيق : مصطفى عبد القادر عطا ، ناشر : دار الكتب العلمية - بيروت ، الطبعة : الأولى ، 1411هـ - 1990م .

و هيثمي نيز مي‌گويد :

رواه أحمد ورجاله رجال الصحيح غير أبى عبد الله الجدلي وهو ثقة .

احمد آن را نقل كرده و راويان آن ، راويان صحيح بخاري هستند ، غير از أبو عبد الله جدلي كه او نيز مورد اعتماد است .

الهيثمي ، علي بن أبي بكر الهيثمي ، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد ، ج 9 ، ص 130 ، ناشر : دار الريان للتراث / ‏دار الكتاب العربي - القاهرة ، بيروت - 1407 

شهادت به ولایت امیرالمومنین در اذان در عصر پیامبر(ص)

شهادت به ولایت امیرالمومنین در اذان در عصر پیامبر(ص)

ابوذر در اذان شهادت به ولايت مى‏داد :

در اين زمينه مراغي مصري از علماي اهل سنت در کتاب خويش السلافة في امر الخلافة دو روايت از جناب صحابي عظيم الشان ابو ذر غفاري و نيز صحابي گرانمرتبه سلمان فارسي نقل مي کند :

روايت اول در مورد ابوذر:

أخرج أن رجلا دخل على رسول الله (صلى الله عليه واله وسلم) وقال : يا رسول الله إنّ أبا ذر يذكر في الأذان بعد الشهادة بالرسالة الشهادة بالولاية لعلى عليه السلام .

قال رسول اللّه‏(صلي الله عليه وآله وسلم ) كذلك ، أو نسيتم قولي في غدير خم : من كنت مولاه فعلي مولاه ) ؟ .

السلافة في أمر الخلافة، ص 32.

شخصي به نزد رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم آمده و گفت : اي رسول خدا ؛ ابو ذر در اذان بعد از شهادت به رسالت شهادت به ولايت علي مي دهد ؛ رسول خدا فرمودند : همين است ؛ آيا کلام من را در روز غدير خم فراموش کرديد که « هرکس که من مولاي اويم پس علي مولاي اوست »؟ 

روايت دوم در مورد سلمان :

دخل رجل على رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم ، فقال : يا رسول الله ! إني سمعت أمرا لم أسمع قبل ذلك ، فقال صلى الله عليه واله وسلم : ما هو ؟ قال : سلمان قد يشهد في أذانه بعد الشهادة بالرسالة ، الشهادة بالولاية لعلي (عليه السلام)  ، قال (صلي الله عليه وآله وسلم ): سمعت خيرا.

السلافة في أمر الخلافة، ص 32.

شخصي به نزد رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم آمده و گفت : اي رسول خدا ،چيزي را شنيدم كه تا كنون نشنيده بودم ، رسول خدا فرمودند : آن چه چيزي است ؟

پاسخ داد :‌سلمان در اذان خويش بعد از شهادت به رسالت ، شهادت به ولايت علي عليه السلام مي دهد ؛ پس حضرت فرمودند : چيز نيكويي را شنيده اي !!

بنا بر اين نمي توان و نبايد گفتن شهادت ثالثه را جزو بدعت هاي در اذان دانست .