على (ع) خلفاء را غاصب مىدانست.
علي عليه السلام براى خلافت خلفا مشروعيتى قائل نبود و آنان را غاصب خلافت كه حق خود او بود مىدانست، ولذا در نامهاى به عقيل مىنويسد:
قَدْ أَجْمَعُوا عَلَى حَرْبِي كَإِجْمَاعِهِمْ عَلَى حَرْبِ رَسُولِ اللَّهِ ص قَبْلِي فَجَزَتْ قُرَيْشاً عَنِّي الْجَوَازِي فَقَدْ قَطَعُوا رَحِمِي وَ سَلَبُونِي سُلْطَانَ ابْنِ أُمِّي .
همانا آنان ( قريش ) در جنگ با من متّحد شدند آن گونه كه پيش از من در نبرد با رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) هماهنگ بودند ، خدا قريش را به كيفر زشتى هايشان عذاب كند ، آن ها پيوند خويشاوندى مرا بُريدند ، و حكومت فرزند مادرم (پيامبر-ص) را از من ربودند .
نهج البلاغة ، نامه 36 .
و در نقل ابن ابى الحديد آمده است كه آن حضرت فرمود:
وغصبوني حقي، وأجمعوا على منازعتي أمرا كنت أولى به.
قريش حق مرا غصب كردند و در امر خلافت كه از همه شايستهتر بودم با من به نزاع برخاستند.
إبن أبي الحديد المدائني المعتزلي، أبو حامد عز الدين بن هبة الله بن محمد بن محمد (متوفاي655 هـ) شرح نهج البلاغة، ج 4، ص 62، تحقيق محمد عبد الكريم النمري، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1418هـ - 1998م.
و در روايت ديگر ميفرمايد :
اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْتَعْدِيكَ عَلَى قُرَيْش وَ مَنْ أَعَانَهُمْ فَإِنَّهُمْ قَطَعُوا رَحِمِي وَ صَغَّرُوا عَظِيمَ مَنْزِلَتِيَ وَ أَجْمَعُوا عَلَى مُنَازَعَتِي أَمْراً هُوَ لِي .
نهج البلاغه ، خطبه 172 و شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد ، ج 4، ص104.
بار خدايا از قريش و تمامى كسانى كه ياريشان كردند به پيشگاه تو شكايت مى كنم ؛ زيرا قريش پيوند خويشاوندى مرا قطع كردند و مقام و منزلت بزرگ مرا كوچك شمردند و در ربودن حقي كه براي من بود ، با يكديگر هم داستان شدند .
ابن قتيبه مينويسد :
أخذتم هذا الأمر من الأنصار ، واحتججتم عليهم بالقرابة من النبي صلى الله عليه وسلم ، وتأخذونه منا أهل البيت غصبا ؟
الامامة والسياسة بتحقيق الزيني، ج 1، ص 18.
شما اين امر را (خلافت را ) از انصار گرفتيد و در مقابل آنها احتجاج به خويشاوندي با پيامبر كرديد ؛ اما همان را از ما اهل بيت غاصبانه گرفتيد .
اگر قرار باشد مسأله خلافت منوط به خويشاوندي باشد ، ما اهل بيت از همه شما به پيامبر نزديكتر هستيم .
همچنين ابن أبي الحديد مينويسد :
اللهم أخز قريشا فإنّها منعتني حقى ، وغصبتني أمرى .
شرح نهج البلاغة ، ابن أبي الحديد ، ج9 ، ص306 .
خداوندا ! قريش را ذليل و خوار فرما ؛ چون آنان حقم را گرفتند و حقم را غصب كردند .
فجزى قريشا عنى الجوازى ، فإنهم ظلموني حقى ، واغتصبوني سلطان ابن أمي.
[خداوندا ] قريش را كه به من ظلم و حقم را غصب كردند ، مجازات كن . آنان فرماندهي و امامت فرزند مادرم را به ناحق گرفتند .
شرح نهج البلاغة ، ج 9 ، ص306.
و در روايت ديگري ميفرمايد :
أما بعد فإنه لما قبض الله نبيه صلى الله عليه وآله وسلم قلنا نحن أهله وورثته وعترته وأولياؤه دون الناس ، لا ينازعنا سلطانه أحد ، ولا يطمع في حقنا طامع ، إذ انبرى لنا قومنا ، فغصبونا سلطان نبينا ، فصارت الامرة لغيرنا وصرنا سوقة يطمع فينا الضعيف ، ويتعزز علينا الذليل ، فبكت الأعين منا بذلك ، وخشنت الصدور ، وجزعت النفوس . وأيم الله ، لولا مخافة الفرقة بين المسلمين ، وأن يعود الكفر ويبور الدين لكنا على غير ما كنا لهم عليه .
شرح نهج البلاغة ، ج 1 ، ص 308 و 307 .
چون رسول خدا از اين دنيا رخت بر بست ، گفتم : ما خاندان او و عترت و وارثان او هستيم نه ديگران ، و در امر جانشين وي ، كسي را ياراي جنگيدن با ما نيست ، و هيچ كس نبايد در آن چه حق ما است طمع ورزد ؛ اما پس از آن كه خويشان و نزديكان ما از ما دور شدند ، جانشيني پيامبر را غصب كردند و سر رشته امور به دست ديگري افتاد و آن گونه ضعيف شديم كه هر كسي در باره حق ما طمع ميكرد و آدمهاي پست و ذليل ، عزت فروشي ميكردند ؛ چشمان ما اشك ريز شد و سينهها خشن گرديد و نالهها بلند شد . قسم به خدا كه اگر ترس از دو دستگي و اختلاف بين مسلمانان نبود ، و اين كه كفار مسلط شوند و دين نابود شود ، به گونه ديگري رفتار ميكردم .
ابن عبد البر در الاستيعاب ، روايت را اينگونه نقل ميكند :
لما خرج طلحة والزبير كتبت أم الفضل بنت الحارث إلى علي بخروجهم فقال علي [ عليه السلام ] العجب لطلحة والزبير إن الله عز وجل لما قبض رسوله صلى الله عليه وسلم قلنا نحن أهله وأولياؤه لا ينازعنا سلطانه أحد فأبى علينا قومنا فولوا غيرنا وأيم الله لولا مخافة الفرقة وأن يعود الكفر ويبوء الدين لغيرنا فصبرنا على بعض الألم ثم لم نر بحمد الله إلا خيرا ثم وثب الناس على عثمان فقتلوه ثم بايعوني ولم استكره أحدا وبايعني طلحة والزبير ولم يصبرا شهرا كاملا حتى خرجا إلى العراق ناكثين اللهم فخذهما بفتنتهما للمسلمين .
الاستيعاب - ابن عبد البر - ج 2 - ص 497 – 498 .
پس از آن كه طلحه و زبير عهد شكني كردند و به گروه دشمنان علي (عليه السلام) پيوستند ، ام الفضل دختر حارث نامهاي به علي عليه السلام نوشت و آن حضرت را آگاه كرد .
علي عليه السلام فرمود :
از طلحه و زبير تعجب ميكنم ؛ زيرا پس از وفات پيامبر خدا ( صلي الله عليه وآله وسلم ) گفتيم : ما خاندان و سر پرست امور هستيم ، و كسي نبايد در اين امر با ما مخالفت كند ؛ ولي خويشان ما سر پيچي و كوتاهي كردند و ديگران را بر ما ترجيح دادند ، به خدا قسم كه اگر ترس از تفرقه مسلمانان و بازگشت كفّار و نابود شدن دين نبود طوري ديگري برخورد مي كرديم . بر سختيها صبر كرديم كه به لطف خدا براي خير بود .
از جمله سایر روایات در این موضوع:
«وتأخذونه منّا أهل البيت غصبا».
خلافت را از ما اهل بيت غصب نموديد.
الإمامة والسياسة به تحقيق الزيني، ج 1، ص 18.
امير المؤمنين عليه السّلام به فرزندش امام حسن عليه السلام ميفرمايد: «وأيم اللّه يا بنيّ! ما زلت مبغياً على منذ هلك جدّك».
قسم به خدا اي فرزندم! از زماني كه جد بزرگوارت از دنيا رفت همواره من مورد ظلم و ستم بودهام.
الإمامة والسياسة، به تحقيق شيري، ج 1، ص 68 و به تحقيق زيني، ج 1، ص 49.
ولو لا خاصّة ما كان بينه وبين عمر، لظننت أنّه لا يدفعهاعنّي .
شرح نهج البلاغة: 95/6.
اگر آن ارتباط ويژه ميان ابوبكر و عمر نبود، امر خلافت را از من دفع نمىكردند.
در عبارت طبرى آمده :
ولولا خاصّة ما بينه وبين عمر ، وأمر قد عقداه بينهما ، لظننت أنّه لا يدفعها .
المسترشد لمحمد بن جرير الطبري: 413.
آنچه كه مانع خلافت من شد، همان پيمان سرّى بود كه ميان ابوبكر و عمر منعقد شده بود
همچنین بنا بر نقل ابن قتيبه هنگامى كه ابوبكر قنفذ را نزد علي عليه السلام فرستاد و به او گفت:
يدعوكم خليفة رسول الله (ص)
خليفه پيامبر تو را احضار كرده است.
علي عليه السلام در پاسخ فرمود:
لسريع ما كذبتم على رسول الله (ص)
چه زود بر پيامبر گرامى (ص) دروغ بستيد و خود را خليفه او ناميديد.
ثمّ قال أبو بكر: عد إليه فقل: أمير المؤمنين يدعوكم، فرفع علي صوته فقال: سبحان الله لقد ادعى ما ليس له.
ابو بكر براى مرتبه دوم قنفذ را نزد علي عليه السلام فرستاد و گفت: به او بگو: اميرمؤمنان تو را احضار كرده است. علي عليه السلام با شنيدن اين سخن فرياد بر آورد: سبحان اللّه چه ادعاى بى جايى كرده است.
الدينوري، أبو محمد عبد الله بن مسلم ابن قتيبة (متوفاي276هـ)، الإمامة والسياسة، ج 1، ص 16، تحقيق: خليل المنصور، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت - 1418هـ - 1997م.